پارودی

تقلای آدمی برای زیستن به گریه‌ام می آورد

تبلیغات تبلیغات

بخاطر لرزش‌ها

شب تا داروخانه رفتم‌ ‌برای طفل تبدارم استامینوفن گرفتم و برگشتم. ‌عین دو کیلومتر خانوم هایده استوار تو‌ سرم می‌خوند عـــشق واسه من یه مــعجزه‌ست تو لحظه‌های بــی‌امید تو صبح سردم مثل طلوع خورشید...بعد‌ صدای ستبر اَدل می‌بریدش که وی کود هو هد ایت آآآآآآهاهال و این دو خط تا همین الان تو سرم امتداد داشته و خدا میدونه تا کی…کاش یه عبدالباسط بذارم بشوره ببره این جدال ترانه‌هارو. منتها دفعه بعد که برم بیرون میترسم  وسط ناجی قلبم عشقه بدون تردید و یور گانا ویش یو‌ نور مت می صدا طنین‌انداز شه که انا نبشرک بغلام اسمه یحیی. اونوقت دیگه نمیدونم چه کنم. یا مثلا فلا اقسم بالخنس الجوار الکنس! قفلیِ اینو دیگه بعیده چیزی بتونه بشکنه. مگه موتزارتی ویوالدی‌ای چیزی. این مش‌آپ رو اصلا خودم باید بسازم یه روز…حیفه از دنیا بری ‌‌و صدای عبدالباسط و مثلا باخ رو ترکیبی نزده باشی…
ادامه مطلب

بخاطر پیمان

جمعه‌. سیاه و سراسیمه بود. سنگین و سرد، مثل خاک. آمیخته به بوی کافور و کفن و گلایل پژمرده. پر از طنینِ به عزت و شرف لا اله‌الاالله.  پرضجه و پر مویه. با کفش‌های مشکی واکس‌خورده‌ و بعد خاک‌گرفته.‌ شلوارهای اتوکشیده و‌ بعد زانوانداخته. اشک‌های کدر غلتیده روی ریمل و کرم‌پودر و رژهای مات. پف‌های پنهان پشت عینک دودی. واژه‌های دستپاچه‌‌ی پرتکلف و ناتوان از تسلای خاطر. تلاش برای یافتن یک بطری آب اضافه. رد کردن دعوت به کبابی که بوی لاشه می‌دهد.و ناگهان فراموشی. گویی که دانه هرگز نرسته.
ادامه مطلب

کشتی اما زیباترم نکردی

خیلی هم بد نشدم. اما از اینکه تن به این تغییر داده بودم، یک‌جور شرم نهان داشتم. آنهم امسال که اینهمه با تغییر بیگانه و با وضع موجود در صلح بودم. هرکس رفته بود و آمده بود و پیشنهادی برای تغییر در ابرو و مژه و پلک و لب و گونه‌ام داده بود با پوزخند گفته بودم «شما نمیدانید با کی طرفید. من همین عطر روزانه‌ام را هم الان هژده سال است هی تا خالی می‌شود عینش‌ را میخرم. چیزی که اینهمه راحت میشود و باید هم عوضش کرد هم من تن به تغییرش نداده ام. هرجا می‌روم با همین‌ بو همه میفهمند فلانی هم هست. آنوقت شما از تغییر در عناصر اصلی‌ام با من حرف می‌زنید؟ من توی عمرم به قدر انگشتان یک دست هم صورتم را دست بند‌انداز نداده‌ام. همان چندبار هم سی‌ثانیه نشده پشیمان شده‌ام بس که درد و خشونت قضیه بالاست. بروید از خدا بترسید.» اما آنقدر روی مخم رفتند که عاقبت رنگ موهایم را عوض کردم. و حالا شرمگینم. خود قبلی‌ام را دلتن
ادامه مطلب

بخاطر آغوش

لحظات قبل از اوج، همیشه از خود اوج، لذتی غلیظ‌‌تر و انبوه‌تر دارد. تکرار، هرگز به ابتذالش نمی‌کشد. آنوقت که تمام ساحات وجودت گرمِ تمنا ست. پر از خواهشِ تمام نشدن. و کش آمدن. اوج، قریب‌الوقوع است. نه که محتوم، فقط نزدیک. دو سه نفس دورتر. و فکر کن که تو از وقوعش یقین داشته باشی. و فکر کن که ناگاه در آن میانه، کسی تنِ کرختِ مشحونِ قریب به طغیانت را بلند کند و به جایی دیگر، به دنیایی دیگر ببرد. از کمرکش بی‌خودی و خلسه پرتت کند به حضیض هشیاری. جان که به نوید رهایی به لب رسیده بود، پس می‌کشد. حسرتِ آن لبریزی که نشد، عین داغ تا ابد روی اندام حافظه‌ات می‌ماند. اسیرت می‌کند. ترک‌ زادگاهم درست در بزنگاه اردیبهشت که بهارْ تن زندگی را گرم کرده و اوجْ قریب‌الوقوع است، برای من‌ اینطور است. یک معاشقه‌ی ناتمام. با تن و روحی خسته از بارِ حظی ابتر.
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها